|
یعنی اولش قرار شد گواهینامه بگیرم، بعد دیدم تا وقتی موقت دایمی بشه دل صاحبم آب می شه. بی خیال شدم و زدم تو كار كنكور... كتاب و جزوه و تست بود كه من شده بودم مسؤول دپو كردنشون... آقایی كه شما باشی داشتم قانون نیوتن رو می خوندم كه فكر زدن یه میوه فروشی زد به مغزم. افتادم دنبال مغازه اجاره ای و شریك بی كلك و پروانه كسب و اینجور چیزا... دنبال همین پروانه هی توی پله های شهرداری بالا و پایین می رفتم كه چشمم خورد به اون سربازه كه روی صندلی برای خودش لم داده بود و ملت رو تماشا می كرد. از یه طرف شرط پروانه برای گرفتنش، كارت پایان خدمت بود و از طرف دیگه بدم نمی اومد یه چند وقتی هم برای مرد شدن وقت بذارم. آقا دفترچه رو پست كردیم و رفتیم خدمت. آنچنان روزهای اول مرد شدم كه یهو دیدم اون ور دیوار پادگانم و یكی هم داره داد می زنه فراری ام ... فراری. با همون حال و اوضاع نیمچه مردی، توی پارك در حال تفكر بودم كه...
كه نا خودآگاه با كراك و كریستال بطور همزمان آشنا شدم . آقا مارو میگی سوسمارو میگی. ما كه خلاف گندمون عبور از زیر پل عابر پیاده بود افتادیم تو كار بسته بندی و پخش این دو ماده معدنی. البته قبل از اینكه این كارو به خاطر سرطان وجدان درد و تأثیر بلندمدت آیینه عبرت كنار بذارم، قصد كردم یه كاست هم بیرون بدم كه نشد. برای همین چهار گوشه جفتشون رو بطور همزمان بوسیدم وگذاشتم كنار. گوشه دوم سوم بود كه یاد عروسی پسر خاله ام افتادم. گفتم بابا كی به كیه بیا ما هم زن بگیریم. افتادم تو كار عاشقی. تقریباً دو روز طول كشید كه پای سفره عقد بودم. البته یه روزش معطل سلمونی شدم. از شلوغی اصلاً وقت نمی داد. یك نكته جالب تقویمی اینكه دقیقاً هفته بعد همون روز پای سفره طلاق بودم. البته اونم تقصیر دو سه روز تعطیلی و قضیه بین التعطیلین و این حرفها شد (مثل همین قضیه ای اف سی و تعطیلی مالزی و كل یوم بقیه قضیه استقلال.) لامصب این تفاهمه خرج داشت كه من فكر می كردم میشه یه كاریش كرد... نگو نمی شده. دیگه چاره ای نبود، زدم تو كار زبان. گفتم زبانمو قوی كنم ، بعد بلافاصله راهنمای توریست و بعدش هم نون بود كه توی روغن شنا می كرد. یه هفته هم رفتم سر كلاس ولی دیدم تا بخوای قسمت سوم فعلو پیدا كنی بعد تازه آی ان جی بزنی تنگش یارو خارجیه حوصلش سر می ره و خبری از دلار ملار نیست. كار شتر مرغ مونده بود كه از بچه هایی كه زده بودن تو كارش شنیدم كه هنوز جا نیفتاده و سود دهی آنچنانی نداره. این وسط تیز بازی در آوردم و دور و بر شترمرغ آفتابی نشدم. تریپ، استفاده از تجربه دیگران بود. این فرصتی كه بخاطر تیز بودنم بدست اومده بود دوباره فكر ازدواج رو برام زنده كرد كه البته در اسرع وقت كشتمش... بچه پررو، خجالت هم نمی كشه. از اون به بعد صبح ها تا آخر صبح بخیر ایران رو كه نگاه می كردم بعد می زدم بیرون. ظهر سیمای خانواده كه تموم می شد بستگی به روزش داشت یا جواهری در قصر یا تكرار پرواز در حباب . این دو تا رو نمی شد ندید. بعدش می زدم بیرون. شب دوباره بستگی به روزش داشت. سینما یك، دو سه چهار و حتی پنج رو شاخش بود. البته نود و بیست و سی هم جای خودش رو داشت. گزارش پنج هم این وسطا یه ایده بهم داد كه بعداً جریان رو به بچه ها گفتم كه اونا مخالفت كردن و خلاصه نشد. البته فكر بد نكنین، می خواستم وبلاگ بزنم و حوادث زندگیم رو هر روز بذارم ملت بخونن كه بچه ها گفتن این كار نمی تونه ارتباطی با جیبت پیدا كنه. حداكثرش از حجم نداشته اش كم كنه، همین. ثانیاً سوسول بازیه این كارا. زندگی منظمی پیدا كرده بودم. اصلاً این تلویزیون، لامصب ساعت بیولوژیكی منو كوك كرده بود. تا این محصول جدیده اومد. خرماست با رویه شكلات، هم از تخمه بهتره هم از سیگار. صبح می ری میگیری البته بعد از صبح بخیر ایران، قشنگ می خوری حالشو می بری. البته قراره یه سری موبایل هم بیاد با آنتن دهی قوی. از كی؟... نمی دونم ولی قراره بیاد. فكر كنم مجانی هم باشه. اینو دیروز یكی از بازنشسته ها توی پارك می گفت. دیگه راست و دروغش با خودش. ولی اون خرما و شكلات قضیه اش قطعیه. از همین امروز كه هنوز مونده تا توپ سال دیگه رو در كنن یه سری برنامه ردیف چیدم برای سال دیگه. البته بستگی داره به زمان قرعه كشی و اینكه من دقیقاً چی ببرم. اگه اردیبهشت بود و من خونه بردم یه سری برنامه ست. ولی اگه خرداد شد و من شمش طلا یا دوچرخه بیست وچهار دنده بردم، قضیه كلاً فرق میكنه. بهر حال فعلا منتظر سال دیگه ام. راستی سال چی هست؟ اصلا سال چنده؟ هشتاد و...؟ چهاره یا پنج ؟ باید زنگ بزنم از بچه ها بپرسم .
.........................................
نظر به استقبال بی سابقه دوستان از مطالب وبلاگ از این به بعد قرار شده بزنم توی کار طنز ... می خواستم برم از شهرداری مجوز تغییر کاربری وبلاگ رو بگیرم که ندادن ... از دوستانی که آشنا یا فامیلی در شهرداری دارن خواهش می کنم که کار خبرگزاریشون گل نکنه و سریعا زیر آب ما رو بزنن تا بر و بچ میهن بلاگ راه بیفتن دنبال هم و داد بزنن ((شهرداری اومد ..... شهرداری اومد ..... )) ... حتما می خندید و می گید که این چه جورشه که هر روز دنبال یه چیز رو می گیرم ... ولی ما هم خدایی داریم ... به نظر شما دیوونه ها خدا ندارن ؟؟؟
فعلا
عزت زیاد !!!!!!!!
|